تبليغاتX
بهائیان آزاد
اجتماعی
دوستی که نمی دانست من در دل دیگر بهائی نیستم و بحمد الله به کمک تحقیق راه خود را پیدا

کرده ام ،می گفت:

چرا دائما به حاشیه می روند و اصل مطلب را نمی گویند...؟

اگر قدرت یابند با متحدشان اسرائیل (که گفته اند با او مثل حلقه های یک زنجیرند) دماری از

روزگار جهان در میآورند که نگو و نپرس و  نمونه هایش را این روزها در غزه بیشتر شاهد بوده

اید و همه جهانیان نیز مشاهده نمودند...

در بعد احکام هم  که ازدواح با محارم را حرام نمی دانند و لابد ترویج خواهند داد...

گرگان خونخوار را هم در آغوش خواهند کشید و مشک معطر به مشامشان خواهند رساند...

به پیشانی دزد انگ می زنند و لابد مردگان را در بلور دفن می کنند و برای هر زنا هم زانی و هم

زانیه هر کدام نه مثقال طلا به بیت العدل می دهند و خلاص!

با خود گفتم که این بنده خدا اگر همه مطالب خراب دیگر را می دانست چه می کرد؟!...

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 20:57  توسط رها | 

برگی از تاریخ...

 

پزشک مخصوص شاه

 

سلطان بی تاج و تخت

 

شاید بعضی از ما که دورۀ حکومت شاه را درک نکرده و یا در آن زمان ، سن و سالی نداشتیم هنوز با ویژگیهای سیاه و نکبت بار آن حکومت آشنایی زیادی پیدا نکرده باشیم . مطالعه گوشه هایی از تاریخ ، آنهم از زبان بازیگران آن جالب ، هشدار دهنده و عبرت آمیز می باشد : یکی از بازیگران آن عصر ، سپهبد دکتر عبدالکریم ایادی پزشک مخصوص شاه بود او وقتی وارد دربار شد، در ارتش درجه سرهنگی داشت . اما نحوه ورود وی به دربار خود ، داستان جالبی است:

ارتشبد فردوست صمیمی ترین دوست شاه ، معاون سازمان اطلاعات و امنیت کشور و رئیس دفتر اطلاعات ویژه دربار در خاطرات خود ، شاه را مبتلا به نوعی بیماری روانی به نام "میکروفوبیا" یعنی ترس از میکرب دانسته و می گوید : این بیماری به طور دائم و در تمام مدت شبانه روز و برای تمام عمر شاه را آزار می داده است . وقتی این حالت وسواس به اوج خود می رسید و شاه احساس می کرد که یک میکرب خطرناک به او حمله ور شده ، اگر پزشک حضور نداشت شاه او را احضار می کرد و تا دکتر برسد از هر فردی که در دسترس بود ، حتی از پیشخدمت ها سئوالات گوناگون می نمود و لازم بود به او گفته شود که به هیچ وجه چنین میکربی به شما حمله نکرده ! با این جواب او تا اندازه ای راحت می شد ، ولی مدت آرامشش کوتاه بود و دو مرتبه این آزار شروع می شد.

فردوست می گوید:

روزی شاه به شدت ابراز ترس از میکرب می کرد و من و علیرضا ( برادر تنی شاه) حضور داشتیم . علیرضا که خود به همین بیماری روانی مبتلا بود گفت ، پزشکی را می شناسد که بی نظیر است و از شاه اجازه خواست تا این پزشک بیاید و او را معاینه کند . شاه از شدت ترس بلافاصله از این پیشنهاد استقبال کرد و اجازه داد و بدین ترتیب برای اولین بار، "ایادی" شاه را معاینه کرد . از همان آغاز برای من مشخص شد ، این فرد ،که دوره پزشکی را در فرانسه طی کرده بود یک کلاش و حقه باز به تمام معناست .باید اضافه کنم که ایادی در فرانسه ابتدا دانشجوی دامپزشکی بود و سپس دوره پزشکی را به طور ناقص گذراند . می گویم به طور ناقص ، زیرا دو سال از دوره دامپزشکی او را به عنوان دوره مقدماتی پزشکی قبول کرده بودند. ولی همین فرد به نحوی شاه را مسحور خود کرده بود که قرار شد هفته ای سه بار به شاه مراجعه کند . ایادی تا روز مرگ علیرضا ، پزشک معالج او هم بود . چون علیرضا مرا خیلی دوست داشت  وعلاقمند بود که به طور خصوصی با من صحبت کند ، در این صحبت ها برای من روشن شد که این "ایادی کلِاش" در طول بیش از 10 سال که پزشک علیرضا بوده فقط به او انواع داروهای ویتامین جهان را داده و او نیز مصرف کرده است ! جیب علیرضا همیشه مملو از انواع اینگونه قرص ها بود، که البته نه تنها مرض را معالجه نمی کردند بلکه امراض دیگری به خصوص امراض جلدی و لرزش برخی عضلات بدن، بر آن می افزودند.

شاه به زودی دچار این اعتیاد به "ایادی" شد. دیدار او با ایادی از هفته ای 3 روزبه هرروز تبدیل شد و دیدار هر روزه به کلیه ساعات فراغت کشید.صبح ها، هنوز شاه بیدار نشده ، ایادی حاضر بود و شب ها تا وقت خواب در اتاق او می ماند . زمانی که محمد رضا ازدواج کرد ، این عادت ترک نمی شد و ایادی با زن های شاه هم خودمانی می شد . بدین ترتیب ایادی با نفوذ ترین فرد دربار و به تدریج با نفوذ ترین فرد کشور شد. او برای خود حدود 80 شغل در سطح کشور درست کرده بود. مشاغلی که مهم و پولساز بود! رئیس بهداری کل ارتش بود و در این پست ساختمان بیمارستان های ارتش به امر او بود،وارد کردن وسایل این بیمارستانها، وارد کردن دارو های لازم، دادن درجات پرسنل بهداری ارتش از گروهبان تا سپهبد به امر او بود.هر گونه تخطی از اوامر او برکناری و مجازات را به دنبال داشت . ایادی رئیس شرکت "اتکا" ارتش و نیروهای انتظامی هم بود و در این پست کلیه نیازمندیها باید به دستور او تهیه می شد . هر چه او اراده می کرد ولو در کشور موجود بود باید برای ارتش از خارج ، به ویژه از انگلیس و آمریکا ، وارد می شد . سازمان داروئی کشور نیز تماماً تحت امر ایادی بود . چه داروهایی و به کدام مقدار باید تهیه شود ، از کجا خریداری و به کدام فروشنده وبه چه میزان داده شود، شیلات جنوب در اختیار ایادی بود و تعیین اینکه به کدام کشورها و شرکت ها اجازه صیادی داده شود و به کدام داده نشود در اختیار ایادی بود...

من یک بار مشاغل او را کنترل  کردم و به 80 رسید به شاه گزارش کردم. شاه در حضور من از او ایراد گرفت که 80 شغل را برای چه می خواهی؟ ایادی به شوخی جواب داد: "می خواهم مشاغلم را به 100 برسانم!"

این خود نمونه کوچکی است از شیوه حکومت شاه ! در دوران نخست وزیری هویدا ، ایادی که خود بهائی بود تا توانست وزیر بهائی وارد کابینه کرد و این وزرا بدون اجازه او حق هیچ کاری را نداشتند . من می توانم ادعا کنم که یک هزارم کارهای ایادی را نمی دانم ولی اگر پرونده های موجود ارتش و نیروهای انتظامی و سازمان های دولتی بررسی شود، موارد مستندی مشاهده می گردد که به نظر ، افسانه می رسد و بر این اساس می توان کتابی نوشت که : آیا ایادی بهائی بر ایران سلطنت می کرد یا محمد رضا پهلوی؟ تمام ایرانیان رده بالا، چه در ایران باشند و چه در خارج، خواهند پذیرفت که سلطان واقعی ایران، ایادی بود. حقیقتی که هیچکس پیش از انقلاب جرأت بیان آن را نداشت.

ایادی مشهور به " راسپوتین ایران " بود. واقعاً چنین بود هیچ زن زیبایی که با او تماس پیدا می کرد از دست او سالم در نمی رفت و البته در مقابل ، آنها را به مشاغل مهم می رساند و یا پول گزاف می داد.

ایادی جاسوس بزرگ غرب و مطلع ترین منبع اطلاعاتی سرویس های آمریکا و انگلیس بود.وی همواره در زندگی خصوصی شاه و زنان و اطرافیان وی رسوخ داشت و هر اطلاعی که ممکن بود کسب می کرد و به اربابان خود می رساند . نفوذ او با نفوذ شاه مساوی بود . نخست وزیران ، بخصوص هویدا ، رؤسای ستاد ارتش و کلیه مقامات مهم مملکتی اعم از وزیر و نماینده مجلس و امثالهم دستورات او را که نخست به فرم خواهش بود و اگر اجرا نمی شد به فرم امر ، اجرا می  کردند.

ایادی در کلیه مسافرت های خارج همراه شاه بود و طبیعی است که مورد علاقه برخی کشورهای ذینفع در رابطه با ایران بوده است. ایادی در سال 1357 کمی قبل از پیروزی انقلاب ، ایران را ترک کرد.

 

                  تلخیص وتنظیم از کتاب"ظهور وسقوط سلطنت پهلوی"

                                  (خاطرات ارتشبد فردوست)

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 14:52  توسط رها | 

در سال 1312 کارمندفرهنگ شدم و در هنرستان عالی موسیقی به کار استادی زبان و ادب فارسی پرداختم .

چون هبائیان این سرگرمی مرا در فرهنگ دیدند باز به جنب و جوش افتادند. ولی (( کتاب صبحی)) به فریادم رسید ، و آنها که با من سر و کار داشتند دریافتند که هبائیان هر چه درباره من می گویند از دشمنی است . با این همه [هبائیان] خامش ننشستند و پی در پی به این در و آن در نوشتند که صبحی رانده هر در است و کسی به او نمی نگرد... از سوی دیگر، چند تن را گماشتند تا ببینند با من چه کسی دمساز است و رفت و آمد دارد تا او را باز دارند ، و اگر از پیروان شوقی است از خود برانند. بیچاره بهائیها همه نگران بودند که مبادا در گفتگو و آمیزش با من، گیر بیفتند. هر گاه در کوچه و بازار با یکی از این گروه برخورد می کردم ، دشنام و ناسزا می شنیدم و از روی خشم به من نگاه می کردند و روی خود را بر می گرداندند.چند بارهم در خیابان چنان به من تنه زدند که به زمین افتادم.

در همان روزگار من چند روزی بیمار شدم . پدرم آگهی یافت . آرام نداشت و از ترس هم نمی توانست به سراغ من بیاید  واز من بپرسد. به ناچار ساعت نه و ده شب، با هشیاری و پس و پیش نگریستن به در خانه ستوده می آمد و با چشم تر از او می پرسید که صبحی چگونه است ؟ بهبودی یافته یا هنوز ناخوش است ؟...

( فرزندان من؛این گروهند که می خواهند مردم جهان را با هم یکی کنند و دشمنی و بیگانگی را از میان بردارند!!!)

نمدانید من وقتی که از ستوده این را شنیدم چگونه بی حال شدم! باز می گویم نمی خواهم  مو به مو از ستم و آزاری که از این گروه به من رسید برایتان بگویم؛ زیرا دلتنگ می شوید و بر اینها نفرین می کنید و دشمنی آنها را در دل می گیرید . و من این را نمی پسندم.

[با همه اینها می بینید که ] آنچه آنها می خواستند ، وارون آن پدید شد: آنها می خواستند از گمنامی من سودگیری کنند و بگویند : ببینید کسی که در سایه این کیش همه بهائیان جهان او را می شناختند و دوست داشتند چون از آیین رو گردان شد همه چیزش از او گرفته شد! نه می تواند سخنرانی کند نه می تواند آوایی برکشد و نه می تواند چیزی بنویسد.  و اگر کسی او را ببیند [متوجه می شود که ] چنان رنجور و لاغر و زشترو شده است که کسی او را نمی شناسد .

پس از چندی ، سازمان رادیو به میان آمد.[اداره ] پخش موسقی و گفتار کودکان [رادیو]به هنرستان موسیقی کشور واگذار شد. و چون در آنجا بودم ، بی آنکه سخنی بگویم یا درخواستی کنم یا به این در و آن در بزنم، گفتار در بخش کودکان را به من دادند.

چهارم اریبهشت 1319، رادیو به کار افتاد ؛ و پس از چهارم اردیبهشت ، نخستین آدینه آن ، من گفتارم را در رادیو آغاز کردم.

نه خودم و نه دیگری نمی دانست که برنامه من اینگونه پسندیده مردمان ، بویژه کودکان، گردد.

از این راه کارهای شگرف کردم : افسانه های باستانی ایران را که ریشه فرهنگ فارسی است و همه به آن دلبستگی دارند به دستیاری فرزندان گرد آوردم و ده جلد از آن را چاپ و پخش کردم....

صبحی ، بعدها، به دلیل زحماتی که در گردآوری قصه ها و افسانه ها و آداب و رسوم ایرانی کشید، به عضویت (( انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی)) انتخاب شد.

(( صبحی میل داشت که دور از سیاست باشد، و وارد هیچ دسته و جمعیتی نشد. [با اینهمه] او مردی دوستدار عدالت بود.)) ایران و بخصوص زادگاه پدری اش ، کاشان ، را بسیار دوست می داشت و به آن عشق می ورزید و  (( همیشه بچه ها را به وطن دوستی تشویق می کرد و به بی وطنان ناسزا می گفت )).

در اوایل کار، به دلیل درگیری هایی که با مسئولان رادیو پیدا کرد ، محدودیت هائی در کارش به وجود آوردند....

او همیشه به جوانا ن می گفت: امیدوارم که شما چشمتان را باز کنید و خوب را از بد تشخیص بدهید و عهد کنید وقتی که بزرگ شدید و کارها به دست شما افتاد بر خلاف امروزیها ، شما به فکر مردم باشید و برای کشور و دنیای خود کار کنید . عهد کنید که شما نه تملق بگویید و نه بشنوید . نه زور بگویید و نه زیر بار زور بروید . دین و وطن و ناموس خود را وسیله استفاده های پست شخصی  نکنید. دلتان به چهار خیابان و عمارت قشنگ شمال تهران خوش نباشد. در این فکر باشید که کشوری زیبا و قشنگ درست کنید که مردمش خوشبخت باشند و آسوده زندگی کنند.

بچه ها! ما با وجود مشکلاتی که داریم کار خودمان را می کنیم ؛ و امیدواریم که چون دوره شما رسد آدمهای خوشبختی باشید و بتوانید زندگی حسابی بکنید و برای خدمت ، مثل ما، در کار با زحمت رو به رو نشوید.))

(( فرزندان گرامی من ! امید دارم که همیشه تندرست و خوش باشید و خوشی خودتان را در خوشی دیگران بدانید! بدانید، آن روزی که در سراسر کشور و جهان ، برای همه بچه ها وسیله پرورش تن و جان فراهم شود، آن روز روز خوشی است !روزی که شما همسالان خود را در کوچه و بازار سرگردان و گرسنه و برهنه نبینید، روز شادمانی است!روزی که دست جنگ افروزان بریده شود، که دیگر بچه های بیگناه را بی پدر و بی خانمان نکنند، آنروز روز شادی است . و امیدوارم آن روز به زودی برسد و شما در آن روزگار ، جوانانی شاداب باشید  و یادی از این  پدر خدمتگزار خود بکنید!))

دست اندر کاران فرهنگی رژیم که مرگ قطعی او را نزدیک می دیدند، با یک اقدام مزورانه کوشیدند او را به خود منسوب کنند. بر همین اساس (( در یکی از جلسات شورای عالی فرهنگ تصویب شد که به منظور خدمات صبحی به فرهنگ کشور ، نشان سپاس به او داده شود ؛ و قرار بود که نشان مزبور در جشن مهرگان 1341 به دست محمد رضا پهلوی به صبحی داده شود. ولی چون [صبحی ] مریض[ بود ] و در جلسه حاضر نبود، پس از چند روز ، وزیر فرهنگ وقت ، از او در بیمارستان عیادت ، و نشان سپاس را به سینه او نصب نمود.

صبحی آخرین آرزویش این بود که یک بار دیگر با پای خود به رادیو برود و برای بچه ها داستان بگوید.

صبحی در ساعت چهار و ده دقیقه صبح روز پنجشنبه هفدهم آبان 1341 در بیمارستان در گذشت و آخرین سخن او قبل از خاموشی این بود: خدا همه شما را به سلامت دارد.))

در مجموع صبحی نزدیک به بیست و دو سال در رادیو به قصه گویی مشغول بود. اما پس از مرگ او نیز ( به گفته یکی از مسئولان آرشیو نوار رادیو) حدود ده سال نوارهای قصه او، مجدداً از رادیو پخش می شد.

منبع : بهائی پژوهی

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 12:23  توسط رها | 

صبحی  بهایی بود .آن هم بهایی که تا بالاترین جایگاه یعنی همنشینی وکاتب بودن عبدالبها پیش رفته بود...حرف ها وتحلیل های او از جریان حاکم بر بهائیت  خواندنی است قضاوت با خودتان:

                                        *****

                                                *****

 

 

نام فضل الله مهتدی مشهور به "صبحی" از پیشکسوتان ادبیات کودکان و نوجوانان ایران و      گرد آورنده قصه های فولکلوریک ، نامی آشنا برای همه ادب دوستان ایران است.

بچه های چند نسل قبل با صدای گرم او و قصه هایش در رادیو بخوبی آشنا هستند. او نزدیک به بیست و دو سال در رادیو علیرغم فشاربعضی از مسئولان رژیم حاکم ( از سال تأسیس رادیو از چهارم  اردی بهشت 1319 تا هنگام مرگ در هفدهم آبان 1341) به اجرای برنامه مشغول بود و برنامه اش مقبول همه مردم ایران به شمار می رفت .

از این پژوهشگر ، یازده اثر چاپ شده در زمینه ادبیات و دو اثر در زمینه اتو بیوگرافی و بهایی پژوهی به جا مانده است و چند اثر چاپ نشده.

دیدگاه های او در زمینه زندگینامه و خاطراتش در دو کتاب " کتاب صبحی" و " پیام پدر" آمده است :

 

1-  "کتاب صبحی " ، چاپ اول: 1312 ، تهران، مطبعه دانش

چاپ دوم: 1343 ، تبریز ، کتابفروشی سروش ، قطع رحلی

2-  " پیام پدر" ، چاپ اول 1334 ، امیر کبیر ، تهران .  272 صفحه

فضل الله مهتدی ، بهائی زاده ای بود که نسبت به بهائیت تعصب خاصی داشت و مراحل رشد در ساختار بهائیت را تا به آنجا طی کرد که نویسنده و کاتب مخصوص رهبر بهائیان ( عبدالبهاء) گردید و از طرف او بسیارگرامی داشته  می شد بطوری که همه جا همراه او بود و در تمام اوقات به عنوان یار همنشین ، او را خدمت می کرد. خود او نوشته است:

" از آن روز که به حیفا رفتم و پس از چندی همدم و همراز عبدالبهاء شدم تا روزی که از آنجا بیرون آمدم گام به گام با او بودم. به دور و بر فلسطین و شهر طبریا ( کانون یهود در آن روز ) رفتیم و بر روی دریاچه "جلیل" کشتیرانی کردیم...

در طبریا ، با عبدالبهاء مکرر به "عکا"و "بهجی" رفتم و اوقات خوشی گذراندم و همه اطوار مختلفه او را در زندگانی دیدم" ( همان، ص 169 )

او بعدها ، از بهائیت ، برگشت و بخشی از اطلاعات خود از درون بهائیت را بعنوان خاطرات به رشته تحریر درآورد. ما بدون قضاوت ،نکات برجسته سخنان او را اینجا می آوریم:

زندگانی من( چکیده از" پیام پدر" و " کتاب صبحی")

" نیای من یکی از دانشمندان مسلمان بود و نامش حاج ملا علی اکبر ، در شهر کاشان در برزن پنجه شاه می زیست. زنش که از بابیان بود از او چهار پسر و دو دختر داشت هر چند کیش خود را در خانه شوهر آشکار نمی کرد... آن زن فرزندان خود را به کیش بابی و سپس بهایی در آورد و پس از گذشت نیای من ، به نام رهسپاری مکه ، با داماد و یکی از فرزندان خود، نخست به "مکه" و آنگاه به "عکا" رفت. این را هم بدانید که یکی از زن های بهاء ( میرزا حسینعلی رهبر بهائیان) که گوهر خانم نام داشت و در میان بهائیان به " حرم کاشی" نامبردار بود برادر زاده  مادربزرگ من بود، و از این رو، بهاء از زبان زن کاشی خود او را ( یعنی مادر بزرگ مرا) عمه خانم و پس از رفتن به مکه، حاجی عمه خانم می خواند..."

" پدر من که نامش محمد حسین بود و عبدالبهاء او را " میرزا حسین" و "ابن عمه" می خواند از همه خواهران و برادران خود کوچکتر بود و در تهران زن گرفت... زنش بهائی بود ولی آشکار  نمی کرد و در نهانی دختران و پسران خود را به کیش بهائی درآورد و همه دختران را به شوهر بهائی داد..."

" در شش سالگی نزد پدرم، "ایقان" می خواندم و آن دفتری است که به گفته بهائیان ، بهاء در پاسخ پرسش های دایی سید باب نوشته... ( بعدها) مرا به آموزشگاه " تربیت" که بهائیان آن را   راه انداخته بودند و خویشاوندان ما نیز همه آنجا می رفتند، بردند..."

چند سالی گذشت . من در آن آموزشگاه ، دانش ها می خواندم و در بیرون آموزشگاه در نزد بزرگان بهائی، رازهایی از کیش و آیین تازه فرا می گرفتم و خود را آماده می کردم که به جان مردم بیافتم و آنها را به این کیش بخوانم. استادان من در این رشته، میرزا نعیم سدهی اصفهانی،      فاضل شیرازی ، میرزا عزیز الله خان مصباح و شیخ کاظم سمندر قزوینی بودند . در میان شاگردان ایشان من سر پر شوری داشتم و بسیاری از سخنان بهاء و عبدالبهاء را از بر کرده در انجمن ها    می خواندم و سخن پردازی می کردم. در آموزشگاه نیز، همشاگردی های خود را به کیش بهائی راهنمائی می کردم و در این راه چند بار چوب خوردم...

رفته رفته دانشم در این روش چنان شد که با هر مسلمانی که روبرو شدم و گفتگو می کردم      در مانده می شد و ناتوانی می نمود و چنان گمان می کردم و می کردیم که از روز پیدایش   گیتی تا کنون کیشی و آیینی چون این آیین پدید نشده و هر پانصد  هزار سال یک بار چنین کیشی پدیدار می شود که همه دستورها و فرمان ها یش با ترازوی خرد برابری می کند و برای آسایش مردم گیتی بهتر از این ، راه و روشی نیست و چنان در رگ و ریشه ما این اندیشه ها جا گرفته بود که نمی خواستیم جز این چیزی بدانیم و هیچ آوندی را نمی پذیرفتیم و در این کار تردستی  هایی داشتیم. چنانکه با هر گروه و تیره ای چنان سخن می گفتیم که با پذیرفته او جور در بیاید و چون با آن ها که ما رو به رو می شدیم نه از آیین مسلمانی آگاه بودند نه از نیرنگ های ما که برای پیشرفت این کیش آنها را روا می دانستیم . سخنان ما در آنها می گرفت و می توانستیم گروهی را به این کیش در آوریم."

اما به مرور و بر اثر مطالعه و تفکر بیشتر و نیز مشاهده نوع زندگی بعضی از بهائیان و دیدن تناقض بین احکام و دستورها و اعمال مردم، تردیدها و بعد ها نیز دلتنگی ها یی به سراغم آمد به طوری که گاه این حالت ها را با بعضی هم مسلکان که حالاتی شبیه خودم داشتند در میان می نهادم.  اما این اندیشه ها در ما لغزشی پدید نمی اورد چه از روز نخست بزرگان دین پیوسته به گوش پیروان خود می خواندند که آزمایش خدایی بزرگ است و دستی دستی چیزهایی پیش می آورد تا هر کس سزاوار این دستگاه نباشد بیرون برود ( ! ) و همه اینها برای آزمایش بندگان است . از اینرو پیروان کیش بهائی هر چیزی را که با خرد و رأیشان درست در نمی آمد می گفتند برای آزمایش ماست(! ) ... روزها گذشت، ماهها سپری شد و سالها به سر آمد و هر دم دلتنگی من بیشتر        می شد... به ناچار پدرم مرا با یکی از دوستان زردشتی که برزو نام داشت و در قزوین خانه گرفته بود بدان شهر روانه کرد. چهل روز من در میان بهائیان قزوین به سر بردم و چیزها دیدم که به گفتن در نمی آید ولی در من [به دلیل همان اتفاقاتی که کرده بودند در مورد امتحان الهی] دگرگونی پدیدار نکرد و همچنان در کیش بهائی پا برجا و استوار بودم و سر انجام یکی از مبلغین بهائی که نامش میرزا مهدی اخوان الصفا بود به قزوین آمد و پس از چندی روانه زنجان و آذربایجان شد. من نیز که آرزومند بودم در راه این کیش گام های بلندتری بردارم با او هم کاسه و هم کیسه و همرا ه شدم.

چهل و یک روز در زنجان ماندیم... از زنجان به تبریز و شهرهای دیگر آذربایجان رفتیم... در تبریز نه ماه اقامت کردیم. جمعی تبلیغ شدند و معدودی تصدیق کردند...

بعدها در تبریز کارهایمان را رو به راه کردیم و از آنجا آهنگ بادکوبه کردیم و با راه آهن به جلفا رهسپار شدیم. آنگاه بعد از پشت سر گذاشتن شهرهای بین راه به باد کوبه رسیدیم . پس از چند روز اقامت در بادکوبه عازم عشق آباد شدیم . چون به عشق آباد رسیدیم در گوشه مشرق الاذکار ، نمازخانه بهائیان ، که ساختمانی با شکوه و زیبا و باغی و گلستانی دلگشا داشت خانه گرفتیم و دوستان به دیدن ما آمدند... در این شهر و دیگر شهر های مسلمان نشین همه بهائیان آزاد بودند و فرمانفرمایی روس تزاری دست آنها را در هر کار باز گذاشته بود چنانکه به نام مشرق الاذکار  نماز خانه ساخته بودند و از روز نخست که از گوشه و کنار کشور ایران مردم در آن شهر گرد آمدند، زهر چشمی از مسلمانان گرفتند.

در عشق آباد بسیار به من بد گذشت . زیرا گذشته از اینکه به نام ترک و فارس ، بهائیان هر روز به سر و مغز یکدیگر می کوفتند. [ بهائیان آنجا ] دچار خوی های بد بودند و میان مبلغ ها هم هر روز جنگ و زد و خوردی بود...

در شهر مرو بار دیگر سید اسد الله [ از مبلغان مشهور بهائی] را دیدم و هر روز و هر شب درباره تاریخ کیش بهائی سخن ها می آموختم ولی درمی یافتم که او بسیار چیزها می داند که از گفتن آنها دریغ می کند و چنین می پندارد که اگر من از آنها آگهی یابم در کیش بهائی سست می شوم...

در تمام این سفرها کار ما تبلیغ برای بهائیت بود اما البته کمتر نتیجه ای به دست آوردیم. آنچه در این میان دریافتم آن بود که در آن سرزمین فراخ چون بهائیان آزادی داشتند و کیش و آیین خود را نهان نمی کردند و رفتارشان ستوده دیگران نبود با آنکه فرمانروایان روس کمک شایانی به آنها  می کردند و دست آنها را در هر کار باز گذاشته بودند و سخنگویان زبر دست به آنجا آمد و شد داشتند، با این همه نه تنها کسی بهائی نشد بلکه بسیاری هم از بهائیگری برگشتند و چند تن هم دو دل ماندند.

در ایران در آن روزگار هر گاه کسی به بهائیان خرده گیری می کرد که چرا شما گرفتار خوی های نا پسند و کارهای زشت هستید پاسخ می شنید که ما این ها را از زمان مسلمانی ، که دین پدران ما بود، ارمغان آورده ایم و بی گمان فرزندان ما چنین نخواهند شد. [ آنان] مردمی راست گفتار و درست کردار ، از دروغ و ناسزا بیزار ، نیکخواه همه مردمان، اندوه خور بیچارگان، پرورش دهنده جان وتن آدمیان خواهند شد و به زودی خواهید دید که روی زمین فردوس برین می شود.

ولی در عشق آباد این سخن بیهوده در آمد.زیرا ما کسانی را دیدیم زه و زاد سوم بهائی بودند ولی در ناپاکی و تباهی مانند نداشتند.در تاشکند نیز وضع بدتر از آن بود. بهائیان آن مرزو بوم همه آنهایی بودند که از ایران بدانجا آمده بودند و از مردم شهرها کسی بدین آیین در نیامده بود جز در سمرقند که یک نفر افغانی را به ما بهائی شناساندند.

در تاشکند هم چند زن روس هر جایی دیدیم که شوهر ایرانی داشتند. در تاشکند بیشتر بهائیان آنهایی بودند که کردار و رفتارشان پسندیده بهائیان عشق آباد نبود و آنها را رانده بودند و شماره شان از بهائیان بخارا و سمرقند بیشتر بود. ببینید آنها دیگر چه بودند که بهائیان عشق آباد آنها را از خود رانده بودند!

گزارش جنگ و ستیز بهائیان عشق آباد را در "کتاب صبحی" نوشته ام و اکنون دوباره گوئی      نمی کنم...

سفر من سه سال به طول انجامید و در آن مدت دایماً در شهرها و قصبات در سیر وحرکت و با اهل بهاء در انس و الفت بودم... بسیاری از بهائیان [ در آن ایام] آرزومندی رفتن به عکا و حیفا و دیدار عبدالبهاء را داشتند. من نیز شب وروز در این اندیشه بودم و در نیمه های شب با خدا  به راز ونیاز می پرداختم و می خواستم که مرا بدین آرزو برساند...

در آن روزها از عبدالبهاء بار خواستیم. دستور داد که ازراه مصر و فلسطین به حیفا بیایید. نخستین کاروانی که از تهران آهنگ آن سوی نمود کاروان ما بود.

با آنکه تحصیل جواز عبور و تذکره راه به سهولت ممکن نبود به محبت و همت آقای نعیمی، گذشته از جواز، توصیه نیز از سفارت انگلیس دریافت شد...

سر انجام انتظار به سر رسید و ما به مقصد رسیدیم و وارد خانه عبدالبهاء شدیم...

بهائیان که به دیدار عبدالبهاء به حیفا می رفتند نه روز یا نوزده روز بیشتر دستور ماندن در آنجا را نداشتند و این روزهای اندک برای بررسی بن و پایه پاره ای چیز ها درباره این کیش و بزرگان آن افتادگی بس نبود.

به ویژه که سه  چهار روز را در عکا و روضه مبارکه برای دیدن خانه و آرامگاه بهاء می گذراندند و یکی دو روز هم به دنبال کارهای خود می رفتند و چون آرمان هم، جز دیدن عبدالبهاء و( آرامگاه  و بوسیدن آستانه [بهاء] چیز دیگر نبود ، به همین اندازه دلخوش بودند و به راستی هم جز این سزاوار نبود. زیرا بسیار ماندن و آشنا شدن با خوی و روش عبدالبهاء و) نزدیکانش ، پیروان ساده دل را از آن پاکی و دلباختگی که داشتند برکنار می نمود و آنها را سست پیمان می کرد و به همین روی بود که بهائیان حیفا و عکا، دلبستگی بهائیان دور افتاده او را نداشتند و گروشی چندان نشان نمی دادند و او را راز دان نهانخانه دل خود نمی دانستند.

من شب و روز در این اندیشه بودم که چگونه می توانم چند ماهی در اینجا بمانم و چنانکه دلم می خواهد از نزدیک ، بررسی در کارها کنم و بر آنچه نمی دانم آگاه شوم.

آنگاه به طور اتفاقی ، از طرف عبدالبهاء نامه ای برای دیگری نوشتم . عبدالبهاء وقتی نامه را خواند خط من مورد پسندش افتاد.پیشتر نیز که در یکی دو نشست، صوت مرا شنیده و پسندیده بود. در نتیجه از من خواست که در حیفا بمانم و منشی مخصوص او شوم... دیگر کار من درآمد.   جز روزهای آدینه و جشن ها و ماتم ها، هر روز از بامداد تا نیمروز، نامه های روز پیش را پاکنویس می کردم و در پاکت می گذاشتم و به نزدش می بردم.

عبدالبهاء از نویسندگی من بارها خشنودی نمود و در نامه های خود این نکته را گاه به گاه  می گفت... چون کارها همه سپرده به من شد و نامه ها و سپردگانی ها به نزد من می آمد، مرا نخست از مسافرخانه ، به خانه یکی از خویشاوندان خود عنایت اله اصفهانی ، پسر خواهر زنش و پس از چندی به سرای منور خانم، دختر کوچک خود که آن روزها به مصر رفته بود، جای داد و من تا روزی که در حیفا بودم در آن خانه ماندم...

عبدالبهاء رفته رفته با من خو گرفت و خشنود بود که بودن من مایه شادمانی اوست این را به زبان آورد و به خط خود بر کاغذها نوشت و یکی از آن ها نامه ای است که به پدرم نوشت و او را از این راز آگهی داد...

خلاصه کنم از آن پس در واقع تمام اوقات من با عبدالبهاء یا به هر حال در خدمت او  می گذشت  . همین اندازه بدانید : از آن روزی که به حیفا رفتم و پس از چندی همدم و همراز عبدالبهاء شدم تا روزی که ازآنجا بیرون آمدم گام به گام با او بودم. به دور و بر فلسطین و شهر طبریا ( کانون یهود در آن روز) رفتیم و بر روی دریاچه " جلیل" کشتیرانی کردیم ...                 

در طبریا با عبدالبهاء مکرر به عکا و بهجی رفتم و اوقات خوشی گذراندم و همه اطوار مختلفه او را  در زندگانی دیدم.

در آنجا دریافتم که از روزی که بهاء و کسانش را به عکا کوچاندند، [ به ظاهر] روش و آیین مسلمانی را مانند نماز و روزه نگه می دارند و خود را به مردم، مسلمان می شناسانند و پیرو روش حنفی می نمایند و هر آدینه عبدالبهاء به مسجد می رود و پشت سر پیشوای مسلمانان، مانند دیگران  نماز می خواند.

در مدت اقامتم در حوار عبدالبهاء ، به واقعیاتی تلخ از فساد زندگی بهائیان، ازجمله نزدیک ترین خویشاوندان و اعضای خانواده عبدالبهاء پی بردم و یا بی واسطه ، اینها را مشاهده کردم اما همه را برای خود توجیه  می کردم... سرانجام روز بازگشت فرا رسید... دو ماه پیش از آنکه عبدالبهاء این جهان را بدرود گوید، روزی در دکان یکی از دوستان نشسته بودم، که نوکر در خانه نزد من آمد و گفت که عبدالبهاء مرا خواسته است. دلم گواهی بدی می داد. چون به نزد عبدالبهاء رفتم او گفت که قصد دارد برای تبلیغ امر بهائی مرا عازم سفر به خارج از فلسطین کند. بسیار ناراحت شدم . او دلداری ام داد و از علاقه متقابلش به من و نیاز به تبلیغ بهائیت و اهمیت آن گفت...

من، با وجود ناراحتی، گفتم چون امر امر اوست ، اطاعت آن بر من واجب است . هنگام خداحافظی برای عزیمت نیز دفترچه یادداشت مرا گرفت و در آن نوشت:

" هوالأبهی، جناب صبحی ،  چون روز روشن باش و مانند چمن از رشحات سحاب عنایت  پر طراوت گرد.! در کمال شوق و شعف سفر نما و در نهایت سرور و طرب بر دریا مرور نما و پیام آسمانی برسان و زبان به تبلیغ بگشا و به نطق بلیغ بیان حجت و برهان کن . از جهان و جهانیان منقطع باش و به بارش نیسان جانفشانی پرورش یاب. چون ابر بهاری از محبت جمال رحمانی گریان شو، و چون چمن از فیض ابر سبحانی خندان گرد. چون چنین گردی، تأییدات ملکوت ابهی پی در پی رسد و توفیقات افق اعلی احاطه کند . و علیک البهاء الأبهی .

عبدالبهاء: عباس.                               

با این فرمان که مانندش را به کمتر کسی داده بود از حیفا سوار کشتی شده به بیروت رفتیم. آنگاه پس از طی همان مسیری که از آن طریق به حیفا آمده بودیم به ایران بازگشتیم. از آمدنم به تهران چیزی نگذشته بود که خبر فوت عبدالبهاء را شنیدم.اغلب بهائییان از این امر بسیار متأثر بودند و می گفتند دیگر چه کسی مانند عبدالبهاء پیدا خواهد شد که تا این حد بر امور مسلط باشد و بتواند امر بهائی را پیش ببرد؟ ضمن آنکه (( هیچ یک از بهائیان گمان نمی کردند که عبدالبهاء پس از خود کسی را جانشین نماید . زیرا که او ، چند سال پیش از مرگش، در روزهایی که عبدالحمید ، پادشاه عثمانی ، درباره او بدگمان شده بود و می خواست او را از عکا به خیزان براند، به بهائیان نوشت که پس از من کسی را نرسد که پیروان را به خود  بخواند و پایگاهی بخواهد هر چند (( ولایت )) سرپرستی باشد. و به هیچ رو نمی تواند کسی نامی بر خود بنهد.

کارها به دست بیت العدل ، که بهاء از آن آگهی داده است خواهد افتاد و آن چنین است که بهائیان از میان خود نه تن را به دستوری که داده است ، بر می گزینند، تا بست و گشاد کارها را به دست گیرند و آنها هر جه بگویند راست و درست و از سوی خداست.))

این در حالی بود که خود بهاء دو سال پیش از مرگش خواستنامه ای به نام " کتاب عهدی" نوشت و به دست عبدالبهاء سپرد که هیچکس جز آن و او از آن آگاه نبود. در آنجا گفت پس از من " غصن اعظم" ( عبدالبهاء) و پس از او " غصن اکبر" ( محمد علی افندی) جانشین من است. از این رو به فرمان بهاء ، پس از عبدالبهاء ، کارها باید به دست میرزا محمد علی سپرده شود.

اما ناگهان تلگرافی از حیفا رسید که در آن ، جانشینی" شوقی" – یکی از نوه های دختری عبدالبهاء – به جای عبدالبهاء در آن اعلام شده بود. متن تلگراف  حاکی از آن بود که عبدالبهاء ، خود شوقی را به جانشینی خویش انتخاب کرده است. حال آنکه واقعیت قضیه این بود که اول بار که عبدالبهاء شوقی را به عنوان جانشین خود اعلام کرده بود بیش از دهها سال پیش و زمانی بود که شوقی تنها حدود سه سال داشت. و بعد از آنکه عبدالبهاء از شوقی قطع امید کرد وصیتنامه جدیدی نوشت که در آن، این مورد حذف شده بود. با این همه ، با توطئه مهد علیا ، شوقی را به عنوان جانشین عبدالبهاء بر بهائیان تحمیل کردند.                                                           

به هر حال، رسیدن این خبر ، حیرت اغلب بهائیان غیر عامی را برانگیخت. از جمله این افراد من بودم که این خبر چون پتکی بر مغزم کوبیده شد. زیرا هر که نمی دانست، من شوقی را خوب می شناختم و می دانستم که او چگونه آدمی است .

(( در میان نواده های عبدالبهاء ، در روزهای نخست [ورود به حیفا] ، من با شوقی آشنا شدم . و او دارای سرشت و نهاد ویژه ای بود که نمی توانم درست برای شما بگویم . خوی مردی کم داشت و پیوسته می خواست با مردان و جوانان نیرومند دوستی و آمیزش کند!

شبی با او دکتر ضیاء بغدادی ( فرزند یکی از بهائیان نامور، که در آمریکا کارش پزشکی بود و برای دیدار عبدالبهاء به حیفا آمده بود) در عکا گردهم بودیم و شوخیهایی که جوانان یکه می کنند  می کردیم. در میان گفتگو ، من برای کاری از اطاق بیرون رفتم و بازگشتم. در بازگشت دیدم که دکتر ضیاء کار ناشایستی کرده... من برآشفتم و گفتم: دکتر! این چه کاری است که می کنی؟!

شوقی رو به من کرد و گفت: اگر تو هم مردی داری، به من نشان بده!!

مانند این سخنان و کارها ، چند بار از او شنیدم و دیدم و دریافتم که [شوقی] باید کمبودی داشته باشد.))

بگذریم. ... به هر حال شوقی جانشین عبدالبهاء و رهبر بهائیان شد.

بعد از این ، شوقی از لندن با یکی از خانمهای انگلیسی که نامش لیدی بلام فیلد و دارای پایگاهی [در میان بهائیان بود] به حیفا آمد.

این زن، پاینام (( ستاره خانم)) در میان بهائیان داشت، و اولین نامه را که شوقی به بهائیان نوشت دستینه او نیز در پایین آن بود و در آن روز با شوقی همدستی می کرد و درباره او سخنها گفته اند که ما از آن می گذریم.))

با همه اینها ، من رابطه خود را با حیفا قطع نکردم و(( پس از بازگشت شوقی به حیفا، من یکی دو نامه به او نوشتم و پاسخ گرفتم .ورقه علیا هم نامه بلندی برایم نوشت.

باری، چون ماندنم در تهران دشوار بود آهنگ آذربایجان کردم.))

در این سفر از شهرهای قزوین، همدان، تبریز، خلخال و بعضی روستاها و بخشهای این نواحی عبور کردم و در هر جا به تناسب، مدتی می ماندم. در تمام طول سفر، از محبت و استقبال بهائیان برخوردار بودم. زیرا همچنان از نظر آنان ، از بلند مرتبگان این آیین بودم. چون در گذشته ای دور نه چندان دور (( منشی آثار و محرم اسرار عبدالبهاء و در نظر اهل بهاء ، در صف اول مقربین درگاه کبریا، کاتب وحی و واسطه فیض فیما بین ((حق )) و خلق بودم.))

حوادثی که رخ داده بود و فرصتی که در این سفر برای من پیش آمد باعث شد که عمیقتر به جریان امور فکر کنم . در نتیجه (( در سال 1305 شمسی که از آذربایجان به تهران برگشتم ، به واسطه انقلابات و تغییراتی که از دیرباز در عقاید و افکار روحانی برایم دست داده بود و گاهی سخنانی از من سر می زد که با ذوق عوام اهل بهاء سازش نمی نمود))

عده ای شروع به نامه نگاری برای شوقی و دادن گزارشهای مغرضانه درباره کارها و سخنان من کردند.

البته، در واقع، من از قزوین که به تهران آمدم (( حالم دگرگون بود. آن جوش و خروش سابق و شوق و شور پیشین را نداشتم. قدری معتدل شده بودم. لوح احمد را نمی خواندم و گرد نماز نمی گردیدم و در محافل احبا، جز به حکم اجبار نمی رفتم و مگر به ضرورت سخن نمی گفتم.))

حال چند سالی از درگذشت عبدالبهاء گذشته و شوقی لگام کارها را به دست گرفته بود. (( تا آنکه نوروز 1307 در رسید. این هنگام ، شخصی از طرف محفل روحانی (مجمع بهائیان) ورقه ای ترتیب داده ، در چاپخانه ای که برای طبع این قبیل اوراق و سایر مسائل سری بهائی ، نهانی در محلی مرتب نموده اند به عنوان ((متحد المال)) ، چاپ ، و به فوریت در میان بهائیان پخش کرد)) (( و در آن مرا بی دین خواند و با بی شرمی و بی آزرمی دروغها به من بست و گفت : گذشته از اینکه از آلودگی به هر رسوایی و بدنامی پروا ندارد با دشمنان کیش بهائی مانند آواره و نیکو رفت و آمد دارد . از اینرو او را به خود راه ندهید و برانید و هر جا دیدید رو برگردانید.

هنوز این برگ به دست همه نرسیده بود که پدر بیمار مرا شبی به زور به محفل روحانی خواستند و بردند و گفتند باید او را از خانه خود بیرون کنی.))

(( در این هیاهو و گفتگو بودیم که نوروز در رسید.)) (( پس از چند روز دوتن به خانه ما آمدند و پدرم را ترساندند و به او گفتند باید فرزندت صبحی را که در خانه پنهان است بیرون کنی و گرنه گرفتار خشم و خروش شوقی و پیروان او خواهی شد و زندگی بر تو تنگ خواهد گشت.))

بیچاره پدر، نه می توانست که دل از من بکند و مرا از خود براند و نه یارای آن را داشت که گوش به سخن آنها ندهد. نمی دانست چه کند.

روزی سر سفره نشسته بودیم. گفت: فضل الله ( مرا همیشه به این نام می خواند ) یا باید هر چه من می گویم بی چون و چرا گوش کنی یا از نزد من بروی.

من بی درنگ برخاستم و بیرون آمدم.

نمی دانید به او چه گذشت ! از سویی اندوهگین شد و با چشم اشکبار به من نگاه کرد و از سوی دیگر گفت: [( در اصل ، جا افتادگی دارد)] از دست اینها آسوده شوم.... ولی ...

از خانه بیرون آمدم.

کجا بروم؟، به که پناه برم؟، نمی دانم!

که مرا راه خواهد داد و به دیده دوستی خواهد نگریست ؟ هیچکس. مسلمانان مرا بهائی بد کیش و بی دین می خوانند و بهائیان مرا پیمان شکن و شایسته کشتن می دانند. جز این دو دسته کسی مرا نمی شناسد))

در خیابانها به راه افتادم تا هوا تاریک شد .راه بردار به جایی نبودم. آنروزها ماه روزه بود و هوا هم سرد. چندین شب ، چون آسایشگاهی نداشتم، تا بامداد در کویها و برزنها می گشتم....

خوب به یادم هست که یک شب، هم گرسنه و ناتوان بودم و هم خواب بر من چیره شده بود و در رنج بودم [که] در کوچه سبزی کار تخت زمرد دیدم در خانه ای باز شد و زنی سفره[ای] را در توی جوی میان کوچه تکان داد. شادمان شدم . گفتم: این نشانه آن است که شب به پایان می رسد و نزدیک است که توپ را در کنند و من از رنج چرت زدن آسوده شوم، و دیگر آنکه نزدیک می روم تا خرده نانی به دست بیاورم. نزدیک رفتم. دیدم جز پنج پوست تخم مرغ و نیمی از پیاز گندیده چیزی در جوی نیست.

به کناری آمدم ، که توپ در رفت. گفتم: باز جای سپاسگذاری است که شب به پایان رسید و خواب از سر من می پرد.

دو ماه روزگار من بدین گونه گذشت،...

... اگر بخواهم مو به مو برای شما بگویم این گروهی که برای فریب مردمان و ساده دلان نیرنگها       می زنند و سخنهای ساختگی می گویند چگونه با من رفتار کردند ، سرگردان خواهید شد و شاید باور نکنید.

نمی خواهم گزارش خود را چنانکه در (( کتاب صبحی)) در این باره نوشته ام دراز و گسترده بنویسم، ولی نمی توانم هم [طوری از سر آن] بگذرم، که شما ندانید این گروه با من چه کردند:

نه جایی داشتم که در آن آسایش کنم نه نانی که شکم گرسنه را سیر کنم نه جامه ای که از سرما و گرما خود را نگاه ذارم و نه کنجی که اینها را نبینم و زخم زبانشان را نشنوم. با همه اینها، نیرویی در من بود که شکست نخوردم و خود را نفله نکردم....

... سرانجام گفتم: ما به گمان خود، نخواستیم دروغگو و دورو باشیم ؛ به زبان چیزی بگوییم که در دل جز آن باشد. خواستیم جوانان بیچاره که شیفته سخنان پوچ می شوند و به نام دوستی ، صد گونه دشمنی به بار می آورند و نادانی را دانش می دانند ، از راستی گریزانند و به دنبال مردی که او را ندیده و نسنجیده اند افتاده [اند] ، گمراه نشوند و در چاه نیفتند . خدایا [،حال] در این گیر و دار و رنج و سختی ، دوست و نگهدار من کیست؟ چگونه می توانم با این گرفتاریها که دارم، مردم را به روشنی دانش و بینش بخوانم و از تاریکی نادانی و کانایی برهانم؟ از تو پاسخ می خواهم!

چون اندیشه من و گفتگویم با خدا به اینجا رسید ، به سر پیچ کوچه رسیدم . مردی [که] آنجا نشسته و به بانگ بلند قرآن می خواند ، این آیه را به گوشم رساند: الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور. ( خداست دوست کسانی که به او گرویدند .از تاریکی آنها را بیرون می آورد و به روشنی می رساند.)

نمی دانید چه شادی ای از این پاسخ خدا به من دست داد! در میان کوچه برجستم و پای کوبیدم و دست افشاندم و گفتم :سپاس تو را ، که آرام دل و آسایش جان به من دادی! دیگر اندوهی ندارم.چه ، می دانم پشت و پناه من در زندگی تویی....

از اینگونه برخوردها بسیار برای من پیش آمد ؛ که اکنون جای گفتنش نیست. زیرا سخن به درازا کشید . می خواستم در این باره بیشتر سخن پردازی کنم و ستمها و رنجها و آزارها [یی را] که از گروه هبائیان دیدم برایتان بنویسم تا اینها را خوب بشناسید و بدانید اینها که در آشکار دم از مهر و دوستی مردم و یگانگی جهانیان می زنند و به زبان می خواهند دشمنی و بد خواهی و کینه توزی را از میان بردارند ، در نهان از هر دشمنی برای مردمان سرسخت ترند و در دل آرزویی ندارند جز کینه توزی و پدید آوردن خشم و آشوب میان کسان. نه تنها پدر مهربان مرا وادار کردند تا فرزندی را که از او جز بندگی و راستی و درستی چیزی ندیده بود از خود براند و از خانه بیرون کند، بلکه گام فراتر نهادند و در کمین نشستند که اگر بتوانند مرا از میان بردارند. در این کار [نیز]آزمایشها دارند:بسیاری[بودند] که پس از گروش به این دین و فداکاریها در این راه، چون دریافتند که راه نادرست رفته[ اند] و ازنیمه راه برگشتند، به دست ستم اینها نابود شدند.))

((از این گونه کارها بسیار کرده اند...

اگر بخواهم گزارش بسیاری از مردم را که به دست آنها نابود شدند بگویم، به دفتری جداگانه نیاز     می افتد .

باری؛ خداوند مرا در برابر نابکاری و بد اندیشی آنها نگاهداری کرد تا امروز بتوانم فرزندان خود را به راستی و درستی بخوانم و بر و بهره آزمایش خود را بگویم، که فریب نا کسان را نخورند...

هر جا که من دنبال کاری می رفتم تا نانی به دست آرم و بخورم، می رفتند و می گفتند : این آدم شایسته نیست. مردی نادرست و رسواست.

... هر جا از من بدگویی می کردند و چنان دوز و کلک چیده بودند که در گوشه گمنامی بخزم و اگرآسیبی به من رسانند کسی در نیابد.[اما]هر چه در این راه بیشتر کوشیدند به جایی نرسیدند و از بخشش خدای بزرگ ، تیرشان به سنگ خورد، و[سرانجام چنین شد که]    مرد گمنامی زبانزد همه گشت.

در سال 1311 [سفری] به آذربایجان رفتم . در آنجا هبائیها آگاه شدند و گاهی دنبالم می افتادند و ناسزا می گفتند ....

در همان سال در کوچه باباطاهر، در همسایگی میرزا خلیل ستوده، اطاقی به کرایه گرفتم . اکنون دیگر دستم به دهنم می رسد و می توانم نانی با پنیر بخورم ؛ولی از گزند هبائیها در زینهار نیستم: هر جا پا می نهادم و آنها در می یافتند می رفتند و بدگویی می کردند و دروغها می گفتند. بناچار ((کتاب صبحی )) را چاپ و پخش کردم، تا مردم مرا بشناسند و نگهبانی ام کنند.

 

 منبع : بهائی پژوهی

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 11:7  توسط رها | 

در جوامع ابتدایی و توسعه نیافته، یکی از زجر آورترین روش های تنبیه

 

 افرادخاطی، طرد آن ها از چنین جوامعی بوده است. نفی بلد که در زمان

 

های گذشته ازرایج ترین مجازات ها بوده است، نمونه از اشکال مختلف طرد

 

است.

 

در  این جوامع  که می توان از عنوان توده وار نیز برای چنین جوامعی

 

استفاده نمود، به دلیل وابستگی شدید افراد به بنیاد های قبیله ای،

 

زندگی بدون این وابستگی ها، زجر آورو درد آور بوده است.

 

اساسا در چنین جوامعی، فرد بدون این وابستگی ها فاقد هویت می باشد.

 

وابستگی یک فرد به جامعه ای خاص مهم ترین عنصر هویت ساز بوده است.

 

مثلا در دوران جاهلیت، وابستگی فرد به عشیره ای هم چون بنی تمیم، مهم

 

 ترین عنصرسازنده هویت او می باشد.

 

 به همین دلیل است که در دوران پیشا مدرن وابستگی آدمی به قبیله و

 

عشیره و یا شهر و دیارش، همیشه جزئی از نام او بوده است و فرد به

 

نام قبیله و عشیره و یا تیره و طایفه اش شناخته می شده است.

 

 بر خورد با این نام هادر تاریخ تمامی اقوام، بازگو کننده اهمیت

 

این وابستگی است.

 

 این وابستگی که درانتهای نام افراد می آمده در تاریخ ایران نیز

 

 مشهود است و حتی هنوز نام خانوادگی و یا فامیل بسیاری از افراد

 

 برگرفته از نام شهر و دیار و یا ایل وعشیره آن هاست. عناوینی چون

 

 عیسای ناصری ( منسوب به روستای ناصره)، ملا مهدی سبزواری( منسوب به

 

 شهر سبزوار)، فتح علی شاه قاجار( منسوب به ایل قاجار)، جابرابن عبد

 

 الله انصاری( منسوب به جماعت انصار) نمایان گر اهمیت این وابستگی هاست.

 

 ساز و کار مجازات طرد، اساسا مبتنی بر نفی این وابستگی ها می باشد.

 

 در واقع شخصی را که طرد می کنند، هویتش را از او می گیرند.

 

 حال شخصی که از جامعه ای که هویتش را می سازد، طرد می شود وارد

 

جامعه ای دیگر با عناصر هویت ساز دیگری می گردد که بنا به ساختار

 

های جوامع پیشا مدرن، فرد جدید را نه درک می کند و نه اورا می پذیرد.

 

فردی که وارد جامعه ای جدید، با مختصاتی جدید می شود، به عنوان

 

عضوی از اعضای تشکیل دهنده جامعه جدید پدیرفته نمی گردد و طبیعی

 

است که زندگیش همراه با رنج و عذاب است چرا که در جوامع ابتدایی،

 

تنها کسانی که هویتشان مبتنی بر عناصر آن جامعه باشد حق حیات و

 

استفاده از امکانات آن جامعه را دارندو فرد تازه وارد،برای همیشه

 

بیگانه و سربار جامعه انگاشته می شود.

 

در چنین جوامعی، اقلیت های قومی و مذهبی، چون هویتی یکسره جدا از

 

 جامعه دارند،سخت محتاج وابستگی های درون گروهی خود می باشند. آن ها

 

 تنها با حفظ روابط بین خود قادر به ادامه حیات اجتماعی هستند و

 

در جامعه ابتدایی نیز با نام مذهب و یا قوم خویش شناخته می شوند.

 

 نام هایی چون ابواسحاق صابی( منجم مشهور قرن پنجم که صابی مذهب

 

بوده است) یا ابوالبرکات بغدادی کلیمی ( فیلسوف قرن پنجم و ششم که

 

یهودی مذهب بوده است) نمونه هایی از اهمیت وابستگی به گروه های اقلیت

 

 می باشند.

 

گروه های اقلیت در جامعه ابتدایی همیشه به نام اقلیت خود معروفند و

 

هویتشان باوابستگیشان به این گروه های اقلیت تعریف می شود. بنابر

 

 این وقتی به عنوان مجازات از این جامعه اقلیت نیز طرد و حذف می شوند،

 

دچار عذابی مضاعف می گردند.

 

ایشان سرگشته و بی پناه در جامعه ای که از هیچ سوی پذیرایشان نیست

 

رها می شوندو حیاتی سراسر مشقت و رنج را می گذرانند.

 

اما در جوامع جدید به دلیل ساختار های جدید این جوامع نسبت های قومی

 

 و حتی ملی کمرنگ و کمرنگ تر می شوند و ساز و کار حیات اجتماعی بنا

 

بر ارزش های دیگری شکل می گیرد. سیل عظیم مهاجرت ها که در دنیای جدید

 

شکل گرفته است، بیانگر کم رنگ شدن اهمیت این وابستگی هاست.

 

 فرد از کشور خود مهاجرت می کند و در جامعه ی دیگربا حفظ دین و سنت

 

های خود زندگی می کند. بدون این که جامعه جدید او را سربارخود بداند.

 

نمونه بارز چنین جامعه ای، کشوری چون امریکا و یا استرالیا و یانیوزلند

 

است که افراد تشکیل دهنده آن تماما مهاجرند.

 

 اساسا هر چه جامعه ای باارزش های جامعه مدرن همخوانی بیشتری داشته

 

 باشد،  زندگی مهاجران در آن آسان تر وراحت تر است.

 

در جوامع مدرن تکثر گرایی قومی و مذهبی و فرهنگی، کاملا به چشم می

 

آید و هر فردی با هر پیشینه تاریخی و قومی، به راحتی در این جوامع

 

زندگی می کند. به همین دلیل است که امروزه مجازات تبعید تنها در کشور های

 

توسعه نیافته اعمال می گردد، چرا که در جوامع مدرن تبعید و نفی بلد،

 

اساسا مجازات تلقی نمی شوند.

 

وجود مجازاتی ذاتا پیشا مدرن، چون طرد روحانی در آیین بهایی که خود را

 

 دین دوران جدید می خواند، از ناسازه ای بنیادین در این آیین حکایت

 

 می کند.

 

 آیین بهایی از یک طرف خود را دینی جهانی می داند، خود را دینی جدید

 

متناسب با ارزش های دنیای جدید معرفی می کند، منادی وحدت عالم انسانی

 

 است و مبلغ وحدت ادیان وتکثر مذهبی می باشد، اما از طرفی دیگر طردی

 

روحانی دارد که مجازاتی کاملا بدوی و پیشا مدرن است و اساسا مغایر با

 

تکثر گرایی مذهبی است.

 

 آیین بهایی مدعی دموکراسی و خرد جمعی در نهاد دین است. مدعی است که

 

شورای بیت العدل بر اساس اصول دموکراسی از محافل ملی بهایی انتخاب می

 

شوند، اما هنوز نمی داند که نقد تشکیلات از اساسی ترین اصول دموکراسی

 

 و فعالیت گروهی و جمعی است.

 

 نقد تشکیلات و تصمیماتی که سران تشکیلات می گیرند ، از طرف اعضای ساده

 

گروه، از بدیهی ترین اصول دموکراسی در هر تشکیلاتی است که تمامی عالمان

 

علوم اجتماعی بر آن اتفاق نظر دارند، اما در جامعه بهایی هر که انتقادی

 

نسبت به تصمیمات بیت العدل داشته باشد، دچار مجازاتی چون طرد می شود که

 

خود مجازاتی بدوی است.

 

 بنابر این در چنین تشکیلاتی، علی رغم ادعاهای پر دامنه، نه تنها اصول

 

مدرن کار تشکیلاتی مراعات نمی شود، بلکه متخطیان دچار مجازاتی ذاتا

 

ابتدایی و غیر مدرن چون طرد روحانی می شوند.

 

چنین مجازات هایی یاد آور ساز و کار تشکیلات غیر مدرنی چون سازمان های

 

مخوف کمونیستی و یا سایه ها و کاریکاتور های چنین سازمان هایی چون سازمان

 

مجاهدین خلق ایران می باشد. این تشکیلات که هدفشان کسب قدرت، آن هم به

 

شیوه ای غیر مدرن و غیر مدنی می باشد، به محض بر خورد با عضوی که تصمیمات

 

تشکیلات را بر نمی تابد، به سرعت ساز و کار حذف و طرد را در پیش می گیرند.

 

اما تشکیلات بهایی که خود را مدرن می داند و اساسا هدف کسب قدرت نیز

 

ندارد، پیرو ساز و کار تشکیلات فوق الذکر است. این خود ناسازه ای دیگر

 

است که ادعای عدم دخالت در قدرت سیاسی تشکیلات بهایی را به یک شوخی شبیه

 

می کند.

 

حذف و طرد مجازات تشکیلاتی است که اعضای آن تشکیلات سودای قدرت دارند و نه

 

هوای دیانت. این ناسازه ها همگی حکایت از نا همگونی درونی تشکیلات و آیین

 

بهایی دارند که بزرگان بهایی را به چالش می کشند. موضوعاتی که ادعاهای پر

 

طمطراق آیین بهایی را با علامت های بزرگ سوال مواجه می کند. آیا بزرگان

 

تشکیلات بهایی قادربه حذف ویا عبور از این علامت بزرگ می باشند؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 17:49  توسط رها | 

تشکیلات بهائی به هر فرد بهائی به عنوان یک طعمه نگاه می کند و دقیقاً ارزیابی

 می کند که از این طعمه چه استفاده ای می تواند به نفع تشکیلات بنماید.

امکانات و ویژگیهای هر کس شامل شغل افراد، تحصیل افراد، توانائی های افراد،

ارتباطات و حوزه نفوذ افراد ، دقیقاً در این محاسبه مورد توجه قرار می گیرد

تا از آنها برای تحکیم و گسترش قدرت تشکیلات استفاده شود و به این ترتیب همه

 افراد را به عنوان مهره هائی فرض می کند که در بازی شطرنج هر طور بخواهد

جابجا می کند و برایش مهم نیست که بر سر فرد چه بیاید.

خانواده ای را می شناسم که بر اثر تحریک محفل، مرد خانه مجبور شد با یک جریان

خاص درگیری پیدا کند بطوریکه به زد و خورد انجامید و سرانجام آن مرد بهائی در آن

 درگیری کشته شد و خانواده بی سرپرست شدند.

تشکیلات که بیشترین سود را از این ماجرا برای مظلوم نمائی و تبلیغات جهانی   

   می برد از راه رسید و طوری خانواده آن بیچاره را شستشوی مغزی داد که بله

 شما افتخار کنید که شهید داده اید ، شهادت در راه حضرت بهاءالله افتخاری است

 که نصیب هر کسی نمیشود و ...

خانواده بیچاره هم طوطی وار حرف های محفل را تکرار می کرد...

آنوقت با آن ماجرای طراحی شده که خود محفل سازماندهی کرده بود و آن مرد

بیچاره را قربانی اهداف خود کرده بود، آنچنان تبلیغاتی راه انداختند که نگو و نپرس!

اما روزی که طعمه ها بیدار شوند، دیر نیست...

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 15:3  توسط رها | 
+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 12:55  توسط رها | 
حشره اسیر شده در تار عنکبوت را دیده اید؟

یک غفلت اورا زمین گیر می کند وبعد برای همیشه...

می خواستیم دینی جهانی داشته باشیم که پاسخگوی نیاز های انسان امروزی باشد

دینی مترقی و روز آمد و مدرن.بهائی شدیم وجلو رفتیم وبه قیمت سنگینی دل دادیم.

اما چنبره تشکیلات آن چنان ما را احاطه کرد که صد رحمت به نظامهای مافیائی...

باورتان نمی شود اگر بگویم برای هر کار ویژه ای باید از محفل اجازه می گرفتیم.با طرد

شدگان اجازه ملاقات و سلام وکلام نداشتیم حتی اگر فرزند یا برادر یا پدر ومادر ما باشد.

"طرد شدگان "کسانی بودند که از بهائیت اخراج شده بودند.حتی اجازه نداشتیم از آنان

بپر سیم چه گنا هی مر تکب شدید که طرد شدید...

باورتان نمی شود . نه؟!حق دارید .زیرا دینی که خود را پیام آور وحدت عالم انسانی

می داندنباید اینگونه باشد. با ما بیائید تا اخبار جالبی را از درون بهائیت به شما بدهیم

که هر گز فکر نمی کردید پشت آن چهره موجه  چه چیزی پنهان با شد.

به امید دیدار...

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 12:34  توسط رها |